گل دسته هاي شهرم ، عزا مي نالند
حنجره هاي خاموش ، فرياد
گل غنچه هاي شهرم ، درو شده اند
حيرت و ناباوري ، بر بام ها
رو به ستارگان
رو به آسمان
رو به خدا
من از روياي يك الماس
در ته چاه سياهي كه نور نيست
گوياترم
. . .
و تو
كوررنگ ، كور دل ، كورباطن
مرا نمي بيني
در گوشم تلقين بخوان
و گهواره ي گور بجنبان
ديگر نمي خواهم بيدار شوم
( با اجازه و با ياد شعر بسيار زيباي تلقين از موسا مقدم )
من از ابتداي قصه گم شدم
در آستانه ي گنبد كبود
آنجا ، يكي نبود
و تا هنوز
. . .
مي گردم
( بعد از شعر بسيار زيباي موسا مقدم )
در حضور تو
دستانم مي رقصند
بر سپيدي كاغذي
كه رگبار حروف از آن سرازير مي شود
و خطوط موازي و منظم
بر موج حيرت و ناباوري
معوج و گيج و ناپيدا
نقش مي زنند بر قلب مدهوشم.
قطره ، قطره مي نوشم
از جام شوكران
مست از دردي دلپذير
مرگ را به استقبال مي نشينم
و از لابه لاي گرماي سرخ درونم
فيروزه اي تازه مي زايم
مربع نوري از سقف مي تابد
دستان شفاگري
بر تنم خوشبختي مي روياند
در حضور تكه اي از آسمان
عشق لبخند مي زند
و من آواز گل گندم مي خوانم
برايت سوغات از كوير
ستاره دوختم به چشمانم
و نگاهم را به پيشواز
بر جاده
رها كردم
ماهيان تشنه
مسافر حوض آسمان شدند
خورشيد كه خوابيد
تو هم بر موج ها بخواب
برق پولك شان
بر تو مي تابد
مسافر كويرم
نخل هاي سوخته
شن هاي روان
زمين ترك خورده
غرق در موج هاي خروشان درياچه نمك
با رقص آتش مست شدم
و ماهيان تشنه
مسافر حوض آسمان